کنکور چیزی جز کتاب نیست و کتاب خواندن، کار دانش آموزان حرفه ای

۴۱ مطلب با موضوع «نیمکت» ثبت شده است

بامبو!

 

روزی به خدا شکایت کردم که چرا پیشرفت نمیکنم دیگر امیدی ندارم میخواهم خود کشی کنم؟ناگهان خدا جوابم داد گفت : آیا درخت بامبو و سرخس را دیده ایی؟گفتم بله دیده ام . خدا گفت موقعی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم.به خوبی از آن ها مراقبت نمودم.خیلی زود سرخس سر از خاک بر آورد و تمام زمین را گرفت.اما بامبو رشد نکرد .... من از او قطع امید نکردم . در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند اما از بامبو خبری نبود.در سال های سوم و چهارم نیز  بامبو ها رشد نکردند.در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد . و در عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالا تر رفت . آری در این مدت بامبو داشت ریشه هایش را قوی میکرد. آیا میدانی در تمام این سال ها که تو درگیر مبارزه با سختی ها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی؟

زمان تو نیز فرا خواهد رسید و تو نیز پیشرفت خواهی کرد.نا امید نشو.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
رضا

زندگی دو بخش است.موفقیت و بهانه،پس هر چیزی غیر از موفقیت بهانه است.

بزرگترین خوشحالی من در زندگی، هوش و استعداد جوانان ایرانی است.

بچه ها این پست رو دادم که بگم دوستان گلم خودتون رو دست کم نگیرید ظریفیت شما بیشتر از این حرفا هست میدونید اگه بخواید میتونید من مطمین هستم توانایی اینو دارید که به هر آرزویی برسید و بدونید اگه خدا یه آرزویی رو در دل شما انداخت توانایی رسیدن به اون رو در شما دیده خدا میدونه شما میتونید ، حالا شما میگید من نمیتونم!به خودتون ایمان داشته باشید و با پشتکارتون به همه ثابت کنید که شما لایق بهترین ها هستید.

براتون آرزوی موفقیت دارم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رضا

باهوش‌ترین نوجوانان جهان به همراه مسائل پیچیده‌ای که حل کرده‌اند

باید پذیرفت که افراد زیر بسیار باهوش هستند اما اگر در ایران، به اندازه ای که در کشور این اشخاص به مردم و مغزها بها داده میشد ایرانیان تا به حال جهان رو دگرگون میکردند . قدرت علمی و دانش و تکنولوژی توی ایران، تا چندین قرن پیش از کشورهایی مثل آمریکا و ژاپن جلوتر بود اونوقت ما به آمریکا و ژاپن میگفتیم جهان سومی!!! این حرف کمی نیست که در چند صد سال پیش ایرانیان با یک شمع یک حمام عمومی رو گرم نگه میداشتن. میدونستید در اصل ایرانیها قاشق رو اختراع کردند و در زمان داریوش اول به اروپایی ها طریقه ی استفاده از قاشق رو یاد دادند؟ اولین مردمی که از شیشه در خانه ها استفاده میکردند ایرانیها بودند.
نیازی به مطرح کردن موارد دیگه نیست و خودتون صدها و هزاران مورد دیگه رو در ذهن دارید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رضا

مرد کور

 

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد من کور هستم لطفا به من کمک کنید. روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از مرد کور احازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را بر گرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت وتابلو را کنار پای او گذاشت و آن جا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او خبر نگار را شناخت و خواست اگر او کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید،بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد چیز خواص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبحند زد و به راه خود ادامه داد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد.

حتی برای کوچک ترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است...لبخند بزنید.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رضا

گذشته را فراموش کنید!

 

konkoori
 
۲۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
رضا

به بزرگی آرزوت نیندیش به بزرگیه کسی بیندیش که میتونه آرزوتو بر آورده کنه … پس بزرگ آرزو کن …

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رضا

هنوزهم دیر نیست پس شروع کن

 

 موفقیت در کنکور
می دانم ، بر آنی که کار را به پایان ببری ،
شاید دیر باشد و بسیار دشوار ،
شاید بفرسایی و بخواهی رها کنی،
گاه تردید می کنی که به این همه می ارزد؟
۲۳۷۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
رضا

یادمان نرود هر خط پایانی یک خط شروع دیگر دارد


 زنگ ورزش بود داشتیم خودمون رو گرم میکردیم برای امتحان ورزش....


باید یه دور کامل دور حیاط می دویدیم... با سوت معلم بچه ها شروع به دویدن کردند تا زود تر به خط پایان برسند...از همون اول من و مجتبی از همه پیشی گرفتیم ...داشتیم از خط شروع دور میشدیم وبه خط پایان نزدیک می شدیم. به نفس نفس زدن افتاده بودیم... مجتبی یه کم از من جلو تر بود... اما من هم توکل به خودم داشتم هم به خدام...

 البته من و مجتبی دوست بودیم و فرقی نمیکرد که کدوم اول بشیم...

از فاصله چند متری خط پایان رو مثل سراب می دیدیم... خلاصه به خط پایان رسیدیم ولی اقا معلم نفهمید که من زود تر رسیدم یا مجتبی... بقیه بجه ها هم یکی یکی می یومدند. من و مجتبی با لبخند هم دیگر را بغل کردیم و بوسیدیم. کار تموم بود و ما به پایان راه زود تر رسیدیم...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رضا